آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

361. دوفاره!

ظهر با باباش اومده خونه یه نوشابه هم دستش ه و با جدیت میگه مامان دوفاره!  شیطونک بسی حرف گوش نکن شده ... تصمیم گرفتم حرفشو گوش ندم تا متوجه بشه ... بعد هی اومد نشست گفت گوشی مامان ! منم انگار نه انگار شنیدم ... بعد پاشد رفت تو اتاقش گفت اول اینا رو جمع کن که ریختی اِ  بعله همچین دختر کارکنی دارم من  ...
14 دی 1393

360. این روزها

پنجشنبه ی پیش رفتیم تولد هیراد خان :* کلیاتی خوش گذروندیم خاله یاسی رو هم دیدیم امیتیس هم بسی اتیش سوزوند و همه ش وسط مجلس بود و میرقصید و بغل همه هم رفت بلا استثنا ! تو خونه هی میگفت بریم تبلثت مبارک ! شنبه با بابا مرتضی و مامانی رفتیم قم ... ما رفتیم خونه ی خاله و بابا رفت کارگاه ... خیلی بانمک هربار در باز میشد امیتیس میگفت ا نی نی دیگه 😆😅 شب هم با جدیت رفتیم خونه ی عمه چون اقا رضا و مولود اینا اومده بودن . خلاصه هلاک بودیم رسیدیم خونه . 1شنبه جشن یلدا داشتین تو مهد و بازم کلی قر دادی اون وسط ولی حالت خوب نبود و زود برگشتیم . تب خیلی بالا کردی و دو روز درگیرش بودیم ... 2شنبه رفتیم پیش دکتر و گفتن که ویروسه ... بعد تو اون اوصاع هی...
10 دی 1393

359. بای بای

بابا میگه وقت خوابه ... امیتیس داد میزنه مامان بای بای ! بابا بای بای ! میگم بای بای دخترم کجا میری ؟ میگه بخوابم ! بعدم با جدیت هر شب انتخاب میکنه رو پای کی بخوابه ! امشب پای بابا بود ! بعد خوابش نمیبره میگم بیا رو پای مامان . میگه بای بای بابا !  به اشکان میگه دایی اخان !
26 آذر 1393

358. گیگننیمی !

به رانندگی میگی گیگننیمی ! امروز فرشامونو اوردن ... از ظهر درگیرش بودیم کل خونه رو تمیز کردیم . الان خسته م ولی شادم :)
20 آذر 1393

357. نیمن !

صبح از خواب پاشده میگه مامان صیدای چیه ؟ میگم صدا نمیاد مامان ... میگه چرا صدای نیمن اماسی ه :))) بچه م گشنه ش بود شکمش صدا میکرد :* 2 شبه تو خواب شیر نخوردی . امیدوارم بازم نخوری .  فرشا رو دادم بشورن بی فرشیم ! بابا مرتضی برگشت شب ! 2 تا پیشنهاد کاری داره ... ببینیم چی پیش میاد :) امروز ظهر خونه ی خدیجه بودیم ... سفره داشت و من در حین همزدن کاچی دعا کردم برای برگشت بابا مرتضی و به خونه نرسیده یه خبرایی شد ... امیدوارم فردا اتفاقهای خوبی بیفته :)
17 آذر 1393

356. ایدادا

به اژدهاش میگه ایدادا ...  امروز روز مزخرفی بود ... بابا مرتضی قراره برای 1 هفته ماموریتی بره اراک و من اساسی قاطی کردم ... امیتیس هم با جدیت همه ی کارتهای اموزشیش رو پاره کرد ... هی از تو اتاق گفتم امیتیس نک اون کار اشتباهه گوش نکرد بعد وقتی اومدم دیدم خونه به چه سبکه گفتم بیا جمع کن تحویلم نگرفت منم عصبانی شدم بعد خیلی بانمک رفت اژدهاشو برداشت گفت ایدادا بیا بریم مامان دعوا میکنه :))))))))) شبها هم که میخواد بخوابه اول میره ایدادا رو میذاره زیر صندلی غذاخوریش و میگه ایدادا لالا کن :*
16 آذر 1393

355. گناشی !

به نقاشی میگه گناشی ! به سلام میگه سبا ... بعد تا منو میبینه میگه سبا مامان ! و همینطور به باباش سبا بابا :* در روز 200 بار :) دستمال آورده رو میز رو پاک میکنه . میگم الهی قربونت برم مننننن ... برگشته میگه که کار میکنی  😛  
9 آذر 1393